بنام پاکي چشمانت
دستان مرا بگیر
حسرت نمي گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع مرگ ابدی
و تنها نگاه تو مي تواند مانع از اين مرگ شود
دوستت دارم و مي خواهم در کنار من بماني
بگذار اين حسرت به واقعيتي تبديل شود
و در کنارت بودن را احساس کنم
اي کاش مي توانستي ديدگان شسته شده از اشک مرا ببيني و دستان مرا
در حالي که تو را نشانه رفته اند
و
تنها با صداي قلب تو خو گرفته اند
را احساس کني
لحظه لحظه هاي تنهايي من
با تو و به ياد تو
پُر مي شود
بِدان
تنها تو دليل زنده بودنی
##قابل توجه دوستان عزیز در مورد اون شعر من گه گاهی طبع دروغ گفتنم گل می کنه اون بالایی ها هم نمونه ی بارز شکوفه هاش هستش###
از آخرین باری که نوشتم کلی میگذره!ااون موقع که امتحانات بود... ..ولی الان چی ..با وجودی که کلی وقت خالی دارم ولی حال نوشتن ندارم ........
یادمه سه چهار باری خواستم بنویسم تا یه چند خط می شد حوصله ام سر می رفت و بی خیش می شدم
راستی تولدم مبارک باشه یعنی مبارک بود آخه میدونی چقدر از تولدم میگذره .....دوماه......زیاد نمی گذره .........هیچ کسی هم که به فکر ما نیست .........
می خواستم زودتر از اینا بنویسم ولی میدونی از اونجایی که تو تعطیلات به سر می بردیم زیاد به خودمون زحمت ندادیم .........
نه اینکه الان هم شاهکار نوشتم به همین خاطره که دوستان اینقدر اصرار میکنن.(((((البته به قول دایی گفتنی××× تو خواب××××))))