تبليغاتX
!I am here






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



سلام

سلام

چقدر دلم برای وبلاگ و همه ی دوستام تنگ شده

نمی دونم چه جوری شده!همش وقت کم میارم!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز هم خیلی اتفاقی اومدم!

حرفه ناگفته زیاده!ولی تا به خودت می جنبی وقته رفتنه!همین روزاست که نوبت ما هم بشه!

روز خوش!!!!!!!!!!!!!!۱۱


نويسنده: نگار مورخ: سه شنبه 26 آبان1388 در ساعت: 23
|+|



!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


--
پس از آن غـــروب رفتن اولین طلــوع من باش

من رسیـــدم رو به آخر تو بیا شــروع من باش

شب و از قصه جــــدا کن چکه کن رو بـــاور من

خط بکش رو جـای پای گــــریه های آخــــر من

اســــمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام

خـــط بکش رو باور من زیــر سایبــــون دستهام

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش

خستــه ام از تلـخی شب تو طلـوع زندگی باش

من پـر از حرف سکـــوتم خالیم رو به سقوطـــم

بی تو و آبی عشقـــت تشنــه ام کویـــر لوطـــم

نمی خــــوام آشفته باشــم آرزوی خفته باشم

تو نذار آخـــر قصــه حــــرفمـــو نگفته باشـــــم
نويسنده: نگار مورخ: سه شنبه 15 بهمن1387 در ساعت: 17
|+|



کسی می دونه معنیه جمله ی زیر چیه؟

ياوقت وش بقى حزن تخفيه ...أظن حزن الناس كله وصلني (((كل التعاسه والألم أنه عايشه فيه,,,حتى الأمل خيب بهل اليوم ظني


نويسنده: نگار مورخ: شنبه 9 آذر1387 در ساعت: 23
|+|



زندگی!

زندگی ما ادما مثل این می مونه که

تو یه شیشه حبس

می گردیم و می گردیم...

تا اخر یه روز بشکنه

اون وقتِ که از کارای خودمون پشیمون میشیم

ولی دیگه همه چی تموم شدِ و

هیچ راه برگشتی هم نداره.....

ولی کاش وقتی شیشه میشکنه

ندامتی نباشه

<این متنو قبلا تو وبم نوشته بودم ولی دوست داشتم دوبار بنویسمش>


نويسنده: نگار مورخ: شنبه 23 شهریور1387 در ساعت: 7
|+|



سلام!

سلام دوست من! میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی! خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست که مــــرا گرم میکند و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم


نويسنده: نگار مورخ: شنبه 23 شهریور1387 در ساعت: 6
|+|



باور کردنی نیست!

درد نبودنت و دوریت کم دردی نیست که بشه با نوشتن آرومش کرد!

باورش برام سخته!امیدوارم ازم انتظار نداشته باشی که بخوام باور کنم به نبودنت ونفس نکشیدنت!

آخه مگه چه بدی در حقت کرده بودم که حتی بهم نگفتی!به جهنم که سفرم خراب بشه!

 

فرهاد جان با وجودیکه باور ندارم به نبودنت ولی از خدا می خوام که رحمتش رو از تو دریغ نکنه و جایگاهت رو بهشت برین قرار بده چون لایقشی

دیگه توان نوشتن ندارم..........

.....

از دوستای خوبی که با قدماشون اینجا رو گلبارون می کنن می خوام که برای شادی روح دوست خوبه من آقا فرهاد یه فاتحه بخونن!

ممنونم

در پناه خدا


نويسنده: نگار مورخ: دوشنبه 18 شهریور1387 در ساعت: 17
|+|



تنهایم!میدانی؟

از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ... از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

نويسنده: نگار مورخ: یکشنبه 3 شهریور1387 در ساعت: 5
|+|



تولد تولد تولدم مبارک!(بازم یه سری چرت و پرت مثه همیشه)

سلام دوستان عزیز

این آپم سعی می کنم مختصر باشه و مفید و منظورم رو برسونه

اول اینکه تولدم مبارک باشه

دوست داشتم بنویسم که بدونید بهترین هدیه

 رو خدا به من داد

سه روز قبل از تولدم

بهم فهموند که بدونم هر کاری در حق هر کسی انجام بدم چه خوب چه بد همون کار هم در مورد خودم عملی میشه!

شاید برا خودم فقط قابل درک باشه ولی همین که درس گرفتم برام کافی بود!

سعی می کنم از این به بد فقط توی خوبی ها اول باشم و دیگه سراغی از بدی ها نگیرم!

تولد امسال هم دردناک بود و هم مفید

اول اینه که نه بابا بود و نه مامانم

دوم اینه تا سه چهار روز  دپرس بودم به خاطر یه مسئله!خدائیش فکر کنم ناراحت ترین روزای زندگیم رو پشت سر گذاشتم به خاطر یه حرفا و چیزایی

 که بهش می گن خیانت!

راستی یه چیزه دیگه هم می خواستم بگم

چرا خواستن

ما ادما شده به خاطر چیزای بی ارزش و پست به خاطر چیزای پیش پا افتاده!

(گه جوابمو بدی بهترین هدیه رو بهم دادی!)

حس می کنم زندگیه ما آدما خیلی بی ارزش شده!

یا شاید زندگیه من اینجور شده

فقط تا وقتی با یکی هستیم که کارش داشته باشیم به محض تموم شدن کارمون اون به خیر ما هم به سلامت!عجب روزگاری داریم ما آدما و خوشحالیم که مثلا داریم زندگی می کنیم

وقتی خواستم شمع ها رو خاموش کنم چشامو بستم و توی دلم

 آرزو کردم خدا منو به راهه راست هدایت کنه یعنی گفتم همه ی آدمای گمراه رو به راه راست هدایت کنه!!!!!!الهی به امیدت!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دونم خودم هم نمیدونم چی نوشتم

ببخشید اگه بد نوشتم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مخلص همه

در پناه خدا

 


نويسنده: نگار مورخ: پنجشنبه 6 تیر1387 در ساعت: 6
|+|



you are my heart!

 

would you open your heart to love me once again? i swea that i`ll be true and neverr let go  

 

becase my heart is you!


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 8 خرداد1387 در ساعت: 5
|+|



عمره منی!

توی زندگیم خیلی سختی و ناراحتی داشتم ولی حس می کنم از این سنگین تر باره غمی دیگه نباشه و نخواهد بود برام!

مال منی

عشق منی

تو چشام نگاه کن تا بهت بگم تو مال منی

گریه نکن به خدا تو رو دوست دارمِِ ای خدا کاری بکن

 تا بففمه چقدر براش میمرم

جون منی عشق منی تو چشام نگاه کن تا بهت بگم

که تو مال منی

تو چشام نگاه کن تا بگم که تو عمره منی

نمی تونم هیچی بگم فقط بگم داغونم!خدایا خودت به همه کمک کن!


نويسنده: نگار مورخ: سه شنبه 10 اردیبهشت1387 در ساعت: 20
|+|



خوب خوب من!

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا مست می کند

یهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب

من تو را به خلوت خدایی خیال خود

بهترین بهترین من خطاب می کنم

بهترین بهترین من!


نويسنده: نگار مورخ: دوشنبه 9 اردیبهشت1387 در ساعت: 23
|+|



سفارشی(مینا)!!!

بهش بگید همین روزا توی دلم می کشمش

خدا نیاره اون روزو بیفته چشمم تو چشش

دیونه بود اما منم دیونه تر از عشق اون

قلبم و زد به نامشو پر زدو رفت از آشیون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودمو بس

این همه احساس منو کشتی گلم پای هوس

اما هنوز دوست دارم به جون اون که دوس داریش

وقتی که اسم تو میآد زنده میشم نفس نفس

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهش بگید بی خبر م از عشق و از دلداده گی

نباشه اینجا،بی معنیه این زندگی

سهمی نداره این دل یه ذره از زندگیش

زندگی من اونه بی اون هستم تو آتیش

حرفی نبود می خواست بره بدون من چه بهتره

کاش میدونست که قلب من بی اون دووم نمیاره

غیر از اون تو قلب من کسی جایی نداره

قلب اون پره این که گفتن نداره

بودنش مثه نفس نبودنش سمه برام

دیگه حرفی نموند همین دیگه بسه برام(به به اثر خودمه حال می کنی؟)

ـــــــــــــــــــــــــــــ

نپرسید عشقمون چی شد!

اگه دیدینش بگید بهش که دیگه نمیدونم عشق چیه،بگید دیگه احساسی نموند بگید که مرد!

گاهی اوقات فکر می کنم زندگیه یه مرده هم از زنده بودن من بهتره!

شاید این روزا حرف همه عشق و شکست توی اونه ولی من داغون شدم تمام هستیم رو گذاشتم روی احساسی که از طرف اون فقط یه هوس کثیف بود!

در عجبم که چرا با اینکه می دونستم که موندنی نیست برام ولی بهش دل باختم!شاید گاهی اوقات دل بستن به بدیها هم قشنگ باشه،آخه مگه خدا بد رو برا چی آفریده!

فقط از این ناراحتم که چرا وقتی نمی تونست دوسم داشته باشه اومد جلو!

چرا حاضر به شکستم شد!

اون چیزی کم نداره صدتا مثه منو داره که براش میمرن و زنده میشن پس به من نیازی نداره و نداشت!

اینا رو مینویسم که خودم آروم بشم پس نیازی نیست تا آخر بخونی چون شکسته من ارزش خوندن نداره حتی ارزش دور انداختن وزحمت برا فراموش کردن هم نداره پس فقط زجرش رو می کشم تا ادب بشم واسه باره دیگه که بدونم که این جماعت بیرحم ارزش ندارن که خودتو واسشون کوچیک کنی!

یادم باشه اگه خواستم دوست داشته باشم همون اندازه ای که دوسم داری دوست داشته باشم!چون اینجوری دل کندن برا من همون قدر سخته که واسه تو سخته!


نويسنده: نگار مورخ: دوشنبه 2 اردیبهشت1387 در ساعت: 22
|+|



زندگی

زندگی ما ادما مثل این می مونه که

تو یه شیشه حبس

می گردیم و می گردیم...

تا اخر یه روز بشکنه

اون وقتِ که از کارای خودمون پشیمون میشیم

ولی دیگه همه چی تموم شدِ و

هیچ راه برگشتی هم نداره.....

ولی کاش وقتی شیشه میشکنه

ندامتی نباشه


نويسنده: نگار مورخ: سه شنبه 27 فروردین1387 در ساعت: 20
|+|



!!!!!!!!!!!!!!!

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دیگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن

 زیباست


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 7 فروردین1387 در ساعت: 16
|+|



نامرد!

 

تو ندانستي چه مي خواهم زتو               /            من نگفتم  که بمان  يا که برو !
 من فقط مي خواستم شمعي شوم       /             تا بسوزم جان خود را نزد تو
تو ولي از آتشم ترسيدي و رفتي و           /            گفتي که : برو ! نه من نه تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداوندا! اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم، هزاران جلد کتاب مي شود ولي آنچه در دل دارم يک جمله بيش نيست: دوستت دارم و دوستش میدارم!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی نامردی ولی بدون یه روز هم نوبت ما میشه!شاید اون ارزشه شکستنه منو داشت امیدوارم یه روز پشیمون نشی .............بدون خدای ما هم بزرگه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تنهایی دیگه سخت نیست آخه وقتی میبینم تو شادی و از دوریم خوشحالی زندگیم رنگ و بوی دیگه ایی میگیره تو شاد باشی ما شادیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بدرود


نويسنده: نگار مورخ: دوشنبه 20 اسفند1386 در ساعت: 20
|+|



هیس چیزی نگو!

نرگسم ام ای گل نازم

نزار به پات ببازم!!!!!!!!!!

 

گاهی اوقات حرف نزدن بهتر از زدنشه!

فقط خیلی شرمنده ی خودم هستم!خیلی !!!!

چیزی نگم ولی توی این نگفتن هزاران درد است که پایانش نمی دانم رضایت به مرگم می دهی یا می خواهی بمانم و زجر کشیدنم را نظاره گر باشی!!

مهم نیست

 


نويسنده: نگار مورخ: دوشنبه 3 دی1386 در ساعت: 20
|+|



sepideh
نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 21 آذر1386 در ساعت: 19
|+|



پول ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل!

 نداد !!!!!آخه چرا؟

حتما نداشته يا شايد اصلا ازتو خوشش نميآد بزار من برم زورم رو امتحان كنم!

يادش به خير بچه كه بوديم راحتر مي شد مخه بابا رو تيليت كرد

مي رفتيم روپاش ميشسم و یه ماچ آبدار و سپس مقدار موجوديه در خواستي!

اوه اوه گفتم رو پاش ولي اگه مثلا من الان برم روي پاي بابابم بشينم بابا م بره كجا بشينه؟

نه جديا .

من كه از باباهه يه جورايي هم جلو زدم په با اين حساب پا رو بي خي!

خوب آخه خيلي ضايعس ؛اصلا بي خيال

شرمنده من نرفته ترجيح مي دم برگردم!

خوب نميشه ديگه

من چه جوري؟

اصلا فك كردنش هم آدمو عذاب ميده!

خوب يه كاره ديگه روي دسه هاي مبل مي شينم دستام هم دوره گردن باباهه.....

اينم نشد خوب اونوخت بايد بگي مبل جان يه خورده پول بده!

اصلا به من چه خودت برو پول بگير عجبا!

.....

...

...

از دست شما سر بزارم بيابون!

مي گما چرا يه اردويي چيزي نريم بيابون

كوير لوت چه مي دونم

خوب گره شو مدير مدرسه.......چيه احتياجي به ادامه دادن داره؟خوب باز مي كنه ديگه!

اردو پول مي خوا هوا نمي خوريم سوار هوا هم نمي شيم

برم با بابام كار دارم

پول كه نمي خوام ازش بگيرم!

كارتش رو تقديم مي كنه!

آره ديگه ما از بس مخمون كار مي كنه ديگه مي خواييم بفرسيمش تعطيلات

يعني مدتيه رفته!

خوب خسته مي شه ديگه!

مثه الان من خسته شدم

اي بابا...

نمي دونم چرا بر نمي گرده اين مخ!!!!!!


نويسنده: نگار مورخ: شنبه 10 آذر1386 در ساعت: 20
|+|



حرف دل!

كاشكي تو نگاه آخر

عشقو تو چشام مي ديدي

تو چي كردي با دل من

عشقمو انگار نديدي؛

قلب تو انگاري نشنيد، التماس اين چشامو

تو چي كردي با دل من، نديدي غم نگامو

 

به دلم موند كه يه بار، يا يه روزي يه جايي بگي مي خوامت

بگي فقط واسه من عزيزيو بس ؛چشام به راهت................

اينو گوش بده ؛كپي حرفاي منه به تو!(خسته نشي يه وقتا)

يه ترانه س از حميد عسگري!

حرف من نه ها!حرف دل طرف!

به دلش مونده !

خوب اشكالي نداره مي گم بابا !

مي خوامتو فقط واسه من عزيزيو بس!

و..........................

نفسمي ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

تمام م م م م م م م م م م م م م م م!

به همين سادگي!


نويسنده: نگار مورخ: پنجشنبه 8 آذر1386 در ساعت: 18
|+|



گرما بيداد مي كند

گرما بيداد مي كند
و دستان رهگذران
در جيب پالتوهايشان
دور از چشم خورشيد يخ مي زنند
جنگ همه جاست
خانه هم جاي امني نيست
زنان و مردان
كودكاني را مي خوانند
كه از بمب هاي خوشه اي عروسك مي سازند!

گرما بيداد مي كند
جهنم
ستاره ها ديگر دور نيستند
حتما آنجا
خودكشي مثل اينجا مد شده
آسمان و انتخاب
و.........
هنوز خبري از پايان نبرد نيست
تانك ها و نفربرها
باغ هاي سيب
سربازاني كه از گلوله فرار مي كنند
بجاي دختران سياه بخت باغ ستان
سفير باد
پر از خيابانهاي خالي مي رقصند

گرما بيداد مي كند
اگر چه غرش توپها در زوزه راكت ها
خاموش مانده باشد

((استاد بزرگ آقای حسن بصیری))

اینم وب سایت ایشون :

Shadow of Hope

 

 


نويسنده: نگار مورخ: سه شنبه 10 مهر1386 در ساعت: 21
|+|



عشق از نوع بیماری و درمان آن!

عشق

عشق مانند عشقه یالباب است که بدور درختی که پیچد آن را خشک میکند لذا میگویند که عاشق مانند درخت مزبور خشک ولاغر می شود.این وضع بیشتر در حالت دموی و سوداوی به وجود می آید وچون مزمن شود مثل بیماری مالیخولیا تظاهر می نماید و بیمار مدام سر به زیر و غمگین است و هر چه بشنود یا ببیند فراموش می کند.کثرت تحرک بیخوابی ،لاغری و نگاه عمیق و دوست داشتنی دارد،تنفر از مردم و تمایل به تنهایی دارد،تبسم،اشاره با چشم و گاهی آه کشیدن مخصوصا موقعی که نشانه ایی از محبوب می بیند ی می شنود ،نا منظم و تند شدن نبض مخصوصا موقعی که نام او را می شنود،اگر سخن از وصل در میان باشد نشاط و شادی و وجد و اگر از جدائی و فصل پیش آید حزن و اندوه و نا منظم شدن نبض.

درمان:

از سخن خوش،اصوات پسندیده،حکایات شیرین و احادیث دلپسندو آنچه متناسب طبع او باشد باید مهیا و برقرار شود و از معشوق طوری بد جلوه دهند که شک نکند و اگر مجرد است ازدواج کند،او را بکار نگه دارند و مرتب با او کار و مشغولیات داشته باشند.

شربت سیب،شربت به،شربت صندل،عرق کاسنی،عرق بید مشک،عرق گاو زبان تجویز نمایند.گلاب را در شکر حل کرده،تخم ریحان 10 گرم کوبیده به آن اضافه نموده در آب اسپرزه ریخته به تدریج بدهند.بیمار را بایستی به کارهای بزرگ،گردش و سفر مشغول دارند،کدو بنفشه،نیلوفر را به اطراف بدن و سر او بمالند بهترین دارو بادرنحویه است(ده گرم بادرنجویه برای یک روز)

خوردن دانه اسپند.زایل کننده ی عشق است 5 گرم در سه نوبت

نسخه:

افتیمون 5 گرم

غاری قون 5 گرم

بسفایج 5 گرم

هندوانه ابوجعل 5 گرم

قرنفل 5 گرم

همه را نرم کوبیده با گلاب خمیر کرده قرص به اندازه ی نخود تهیه نموده روزی شش قرص.

منقول:نسخه شفا (گل و کیاه)،مؤلف:دکتر صفدر صانعی(چاپ1372)


نويسنده: نگار مورخ: جمعه 23 شهریور1386 در ساعت: 20
|+|



تبریک به عاطفه خانوم!

درسته رفتنت و دوریت خیلی سخته ولی بدون که خیلی خوشحال شدم از اینکه قبول شدی توی دانشگاه!

عاطفه جون مواظب خودت باش و بدون که همیشه به یادت هستم!

خیلی خیلی بهت تبریک می گم قبولیت رو و امیدوارم موفق باشی!

ولی بدون هیچ جا یه دوست خوبی مثه من پیدا نمی کنی!!!!!!!!!!!

منم که باباهه می گه واسه رفتنت حرفی ندارم خودت آخرش خسته می شی می خوای بیایی باز از اول شروع کنی

فعلا فیزیک رو بی خیال می شیم و یه برنامه ی توپ واسه ساله آینده می ریزیم!!!!

 


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 21 شهریور1386 در ساعت: 20
|+|



خیال تو!

از خیال تو:

دارم با شتاب می گریزم از خود ،

از فکری که تا روزنه ای می یابد تمام وجودم را در بند می کند ،

از جاده ای که هنگام غروب آرام نجوا میکند :به دیدنم بیا !

از صدای آبی که زمزمه اش را می برد تا ژرفای دریا.

از آن چه که دارد بوی تعلق و دلبستگی می گیرد.

می خواهم فرار کنم و خود را از این احساس زهر آلود نجات بخشم و به خود باز آیم، می خواهم گوش را کر کنم تا به آوای صدایی که وجود را مسخره می کند گوش نداده،تنها محسور در تنهایی خود باشم!

میخواهم درهمین رود بی خروش، در همین جاده سرد و متروک باقی بمانم به خود می گویم: قرار نیست تمام زندگی ها اجاقی،گرم و روشن باشد و قرار نیست که تمام پیوندها سر آغازی شیرین و رویایی داشته باشند و قرار نیست تمام قلبها به خاطر عشق به معبودی در سینه بتپد .

می توان زندگی سردی داشت .می توان پیوندی مصلحتی و قرار دادی داشت و می توان جلوی خواسته های دل را گرفت و قلبی بی تپش داشت!!!

اما آیا می توانم و قادر به انجا مش خواهم بود ؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

لحظه ها

چه همانند سایه بدنبال همند

اما من و تو هر لحظه از هم دور و دورترمی شویم!!!

چگونه باید به اتصال دست یافت ؟؟؟؟؟

آری چگونه ؟؟!!

تو می دونی؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

میرم ولی گریه نکن

نزار ازعشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی

با عکست آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی

خیلی تو رو دوست داره

یکی که از دوریه تو سر به بیابون می زنه!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

من که می دونم غیر ممکنه پس چرا؟ .............چرا بازم می خوام بر گرده؟؟چرا بازم پنچره رو باز گذاشتم و حتی حاضر نیستم یه لحظه چشم رو هم بزارم؟!!!به اون امید که بر می گرده و....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوسم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت!

ولی بدون نامردوما تو رو ازم ربودنت

می رم ولی بدون فقط تویی دلیله بودنم

مهمون نوازی کردنات منو از اینجا روندنات

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 


نويسنده: نگار مورخ: سه شنبه 20 شهریور1386 در ساعت: 1
|+|



بنام پاکي چشمانت

دستان مرا بگیر

حسرت نمي گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع مرگ ابدی

و تنها نگاه تو مي تواند مانع از اين مرگ شود

دوستت دارم و مي خواهم در کنار من بماني

بگذار اين حسرت به واقعيتي تبديل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

اي کاش مي توانستي ديدگان شسته شده از اشک مرا ببيني و دستان مرا

در حالي که تو را نشانه رفته اند

و

تنها با صداي قلب تو خو گرفته اند

را احساس کني

لحظه لحظه هاي تنهايي من

با تو و به ياد تو

پُر مي شود

و

بِدان

تنها تو دليل زنده بودنی

 

##قابل توجه دوستان عزیز در مورد اون شعر من گه گاهی طبع دروغ گفتنم گل می کنه اون بالایی ها هم نمونه ی بارز شکوفه هاش هستش###

از آخرین باری که نوشتم کلی میگذره!ااون موقع که امتحانات بود... ..ولی الان چی ..با وجودی که کلی وقت خالی دارم ولی حال نوشتن ندارم ........

یادمه سه چهار باری خواستم بنویسم تا یه چند خط می شد حوصله ام سر می رفت و بی خیش می شدم

راستی تولدم مبارک باشه یعنی مبارک بود آخه میدونی چقدر از تولدم میگذره .....دوماه......زیاد نمی گذره .........هیچ کسی هم که به فکر ما نیست .........

می خواستم زودتر از اینا بنویسم ولی میدونی از اونجایی که تو تعطیلات به سر می بردیم زیاد به خودمون زحمت ندادیم .........

نه اینکه الان هم شاهکار نوشتم به همین خاطره که دوستان اینقدر اصرار میکنن.(((((البته به قول دایی گفتنی××× تو خواب××××))))


نويسنده: نگار مورخ: یکشنبه 21 مرداد1386 در ساعت: 16
|+|



بابا اینم آخرشه!

به این میگن حال گیری!

امروز رفتیم که مثله بچه ی آدم اولین امتحان رو بدیم و خلاص بشیم از این دین و زندگی ولی خیال باطل می پنداشتیم!

حیف  این دو روزی که وقت صرف کردم برای خوندنش!

حالا که سوالات رو جلومون گذاشتن می بینیم که واسه ترم قبل بوده!

چقدر آخر شانس هستم من!

زمانی که درس نمی خونی این شانسا که به تورمون نمی خوره حالا که خر زدی رفتی امتحان بدی با کمال پر رویی میگن بعدا امتحانو واستون می زاریم! !

اصلا حال می کنی برنامه ریزیه استان رو ...آخرشه!!!!!!


نويسنده: نگار مورخ: پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 در ساعت: 17
|+|



آخر خط درسا!هوهو الان اولشه!

وای از دست این هوا!

مثلا ما الان فصل بهار هستیما!از بس گرمه نمی شه از جلوی کولر جم بخوری!

نمی دونم چرا اینقدر درس خوندن سخت شده!

ولی خوب این چند روز آخری دیگه باید  هر چی می تونم تلاش کنم که نمره ام از اینی که هست بهتر بشه!

یعنی اینکه دیگه منو نمی بینی!می دونم دلت برام تنگ می شه!آخی حالا نمی خواد گریه کنی!

می دونی رویای نمره اول شدن چه کیفی داره!حالا این به کنار تحققش که دیگه .................

 


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 29 فروردین1386 در ساعت: 22
|+|



!nothing!

یادت نره دوست دارم !!!!!!!


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 15 فروردین1386 در ساعت: 22
|+|



وای خدا جون آلوچه!

سلام سلام....

خوبید؟ امیدوارم باشید ....من که نیستم آخه تنها شدم عاطفه رفت شیراز .چند روزه دیگه میاد .

خدا کنه زود بیاد آخه من تحمل ندارم.

هر کی جای من باشه تحمل نداره.دو سه روز دوری!

وای که خیلی زیاده .آخه من چه جوری این دو روز رو تحمل کنم واسه برگشتن عاطفه.البته نه خودشا ...منظورم آلوچه و تمر هایی که با خودش میاره.....

پس خدا کنه عاطفه زودی بیاد که من تحمل دوری از آلوچه هایی که می خواد بیاره رو ندارم ......

خدا کنه.....زودی بیاد هم برا من آلوچه بیاره هم این متن رو بخونه یه کم نا امید بشه!!!!

هه هه هه هه


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 16 اسفند1385 در ساعت: 21
|+|



یه خواب راحت!

به خدا دیگه داشتم خفه می شدم از دست این امتحانات!

سخت نبودن البته بر عکس من عاطفه که اصلا عین خیالش نبود و با چهار کیلو تقلب می اومد سره جلسه البته اصلا ازشون استفاده نمی کرد..............

منم گاهی یه شیطونیایی می کردم و با خودم تقلب می بردم ولی جونم در می اومد و نمی تونستم ازشون استفاده کنم که هیچ دردسر سر به نیست کردنش هم بود..

کلا به این نتیجه رسیدم که خودم بخونم بهتره!

آها داشتم می گفتم که امتحانات سخت نبودن ولی چون ما می خواستیم یه ترم رو با هم بخونیم یه کم مشکل می شد!

آخرین امتحان که تموم شد انگاری زندگی یه رنگه دیگه گرفت................

در کل بد نبودن ...................

واسه عاطی هم افتض بود.............

البته میگه می خوام این ترم رو دستت بزنم( ولی کور خوندی!)====>باعث افتخاره!

این مدت انتحانات هم که اصلا نه رنگ کافی رو دیدم نه از اینترنت خبری بود خداییییییییییییییش فقط خرخونی بودا!نتیجه ها هم که خدا رو شکر همشون خوب شدن!

زیاد حرف زدما!!!!!!!!!!!!


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 4 بهمن1385 در ساعت: 14
|+|



دلتنگی اما از نوع الکیش!

تو کافی نشسته بودم با کلی ناراحتی.. سرم رو گذاشته بودم رو میز و یه چیزی گوش می دادم .

فقط تو این لحظه یه آدم لوس و بی مزه که کلی هم ازش خوشت نمیآد کافیه بیاد دستاش رو بزاره رو شونه هات و بگه یعنی هر چی دلش بخواد بگه که ناراحت نباش و از این چیزا ...من ناراحت نبودم داشتم به مضنون آهنگ فکر می کردم که واسه یه کم تمرکزسرم رو گذاشته بودم رو میز!

با خودم گفتم که الان که تو رو دیدم ناراحتیم ده برابر شده!

یه دختره وراج و لوس وننر که تحملش کاره حضرته فیله! من آخرش نفهمیدم حضرت فیل دیگه کیه؟بی خیال!

 اینم واسه عاطفه:(کف کرد و یه چیزی از خودش تو وب من ندید)

آتوفه ی چش سفید ...خیلی نا مردی ....چند روزه دیگه هم اگه خدا بخواد از دسته عاطفه راحت میشیم اگه خدا بخواد و هادی منظورم همون خط دلتا توی هندسه است!

یه کتک مفصل از دسته عاطفه خوردم حالا اگه دسته بزن داشت بازم یه چیزی!

 


نويسنده: نگار مورخ: چهارشنبه 15 آذر1385 در ساعت: 22
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir